تبليغاتX
خرده ریزه های ذهن من - سکوت

خرده ریزه های ذهن من

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!



نگرانم

  می ترسم

      خسته ام...




تا کجا بایست تاب آورد، وحشت اندوه این سقف خیالی را؟




بو کن، احساس می کنی؟

بوی خون میاد

از بوی خون متنفرم

از بوی خونی که با باروت همراه باشه





می ترسم هنوز ...





صدای اورژانس و آتش نشانی ...





به قول سیاوش، تصور کن؛

دیگه سهم هر انسانه، تن هر دونه ی گندم...


شایدم وجود هر قطره ی نفت

یا شاید سیب زمینی!

کی می دونه؟



سکوتم میاد...


+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت2:55 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |