|
گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر
ایستاده بود که یکی از شعرای درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا
به پله اول میگذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به
پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد
بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه ... شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول
گذاشت. شاعرسرود: سال ها بود تو را می کردم مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش یاد داری که تو را شب به سحر میکردم صد دعا از دل مجروح پریشان احوال وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست کاکل مشک فشان با وزش باد شمال عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال
از هنگامی که خداوند مشغول
خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
نگو که سهمت از اتاقت، بغضِ بی من بودن شده
من یک زنم،حیوان که نیستم خسته شدم؛زندانی زندان که نیستم هردم به میلتان،یک رنگ و یک لباس بازیچه ی دست شما مردان که نیستم کوشی همی تا خرقه ی ننگین به تن کنم هرگز ولی در زمره ی قوم سیه پوشان که نیستم می غرم و چرخ فلک لرزد به خود ز ترس چون بره ای در چنگ این گرگان که نیستم گویی چرا همواره زن،آرد بسی فغان از درد بی دردی،پریشان که نیستم دردست!زین بی مایگی فریاد می کشم بیهوده چون دریا خروشان که نیستم در بند دینم کرده اید،زنده به گور غم من کافرم؛از کیش این ایمان که نیستم ایمان من چون تو نرفت با عشوه ای به باد من از تبار جمع بدکاران که نیستم از من فسانه ای به جز در شعرها نماند دیگر ببین آن دلبر خندان که نیستم عقلم نه ناقص ست و نه جانم ضعیف و پست هرگز نبوده ام چنان،چندان که نیستم ناقص تویی،نادان تویی،ای دیوخوی پست؛ از نعره های وحشتت،ترسان که نیستم آتش به خشم من مزن،با طعنه های خویش هرگز نگو که یک زنم،انسان که نیستم بیم از گناهان داری و از هرم دوزخت دوزخ منم،کمتر ز آن سوزان که نیستم...
ديروز با يک دسته گل اومده بود به ديدنم
باز من ماندم و خلوتی سرد روی ویرانه های امیدم ناله کردم که ای وای این اوست قلبم از فرط اندوه لرزید او به من دل سپرد و به جز رنج من به او رنج و اندوه دادم در سکوت لبم ناله پیچید همچو طفلی پشیمان دویدم دامنم شمع را سرنگون کرد وای برمن که دیوانه بودم
دنیا همه اش محو تجلی حسین است کشته است هر آنکس که به حق شیعه حسین است مطابق با سوم محرم الحرام شاعر: مهندس علیرضا نیلچیان
در صلابت اهل معرفت آنی است که حتی در افق دور دست اهل دانش دیده نمی شود که اهل دانش معرفت خویش به فدای دانش کرده اند
عجب صبری خدا دارد!
معینی کرمانشاهی
دشت هایی چه فراخ! کوه هایی چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آمد! من در این آبادی، پی چیزی میگشتم: پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی. پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود که صدایم می زد. پای نیزاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم: چه کسی با من حرف می زد؟ سوسماری لغزید راه افتادم. یونجه زاری سر راه، بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ و فراموشی خاک لب آبی گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب: " من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است! نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه. چه کسی پشت درختان است؟ هیچ، می چرد گاوی در کرد ظهر تابستان ست. سایه ها می دانند، که چه تابستانی ست. سایه هایی بی لک، گوشه ای روشن و پاک، کودکان احساس! جای بازی اینجاست. زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست ایمان هست. آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد. در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه. دورها آوایی است، که مرا خواند.
فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود و ما این سو نشسته، خسته انبوهی. زن و مرد و جوان و پیر، و با زنجیر. اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی به سویش می توانستی خزیدن، لیک تا آن جا که رخصت بود، تا زنجیر. ندانستیم ندایی بود در رویای خوف و خستگی هامان، و یا آوایی از جایی،... کجا؟ هرگز نپرسیدیم چنین می گفت: -" فتاده تخته سنگ آن سوی، وز پیشینیان پیری بر او رازی نوشته است، هر کس طاق... هر کس جفت..." چنین میگفت چندین بار صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد زخود، در خامشی میخفت. و ما چیزی نمیگفتیم. و ما تا مدتی چیزی نمیگفتیم. پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی گروهی شک و پرسش ایستاده بود. و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی. و حتا در نگه مان نیز خاموشی. و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود. شبی که لعنت از مهتاب می بارید، و پاهامان ورم می کرد و می خارید یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود، لعنت کر گوشش را و نالان گفت: "باید رفت" و ما با خستگی گفتیم:" لعنت بیش بادا گوشمان را، چشمان را نیز، "باید رفت" و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آن جا بود. یکی از ما که زنجیرش رها تر بود، بالا رفت، آنگه خواند: -" کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند." و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را مثل دعایی زیر لب تکرار میکردیم. و شب شط جلیلی بود پر مهتاب هلا، یک... دو... سه... دیگر بار. هلا، یک، دو، سه، دیگر بار. عرق ریزان، عزا، دشنام – گاهی گریه هم کردیم هلا، یک، دو، سه، زین سان بارها بسیار. چه سنگین بود، اما سخت شیرین بود پیروزی و ما با آشناتر لذتی، هم خسته ، هم خوشحال، ز شوق و شور مالامال. یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود، به جهد ما درودی گفت و بالا رفت. خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند: ( و ما بی تاب). لبش را با زبان تر کرد (ما نیز آنچنان کردیم) و ساکت ماند. نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند. دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد. نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم: - " بخوان!" او همچنان خاموش. - " برای ما بخوان!" خیره به ما ساکت نگا می کرد. پس از لختی در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد، فرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می افتاد. نشاندیمش به دست ما و دست خویش لعنت کرد. - " چه خواندی، هان؟" مکید آب دهانش را و گفت آرام: - "نوشته بود همان، کسی راز مرا داند، که از این رو به آن رویم بگرداند" نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم. و شب شط علیلی بود.
مهدی اخوان ثالث
گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه یادگاری جاودانه، برتر از این بی بقای خاک. احمد شاملو
بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان خانه ی جانم، گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد که: شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه، محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید: تو به من گفتی: -" از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن. آب آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!" با تو گفتم: " حذر از عشق؟ ندانم سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم، نتوانم!" روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم. باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم!" اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم، نرمیدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.... بی تو اما، به حالی من از آن کوچه گذشتم. فریدون مشیری
نیما یوشیج
ای مانده ام بی گرمی مهر تو خاموش ای مانده ام بی صبح لبخند تو بیمار ما را کدامین دست با هم داد پیوند ما را کدامین ابر کرد از عشق سرشار ما را کدامین قصه در خواب هوس کرد تا چشم بندیم و شگفتی ها ببینیم ما را کدامین باد در پیش هم انداخت کز شاخه ی پندار هم گل ها بچینیم....
|
About
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
مطالب جالب (خواهر گلم) |