تبليغاتX
خرده ریزه های ذهن من

خرده ریزه های ذهن من

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!

/* /*]]>*/

گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می‌گذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند  و همینطور در ادامه ...

 

شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.

شاعرسرود:

 

سال ها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا

یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا

همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را

تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه

تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه

 

مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش

به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش

 

یاد داری که تو را شب به سحر می‌کردم

صد دعا از دل مجروح پریشان احوال

 

وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست

کاکل مشک فشان با وزش باد شمال

 

عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن

نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال



 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت10:21 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ »

خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را دیده ای ؟ »

او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.


باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند..


باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.


بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.


و شش جفت دست داشته باشد.


فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.


گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »


خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.


تازه به این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها. »


خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.


یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،


از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.


یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!


و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،


بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.


فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.


«
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید » .


خداوند فرمود : نمی شود !!


چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.


از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند


و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.


فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.


«
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی » .


«
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند

و زحمت بکشد . »


فرشته پرسید : « فکر هم می تواند بکند ؟ »


خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »


آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.


«
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید. »


خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نیست، اشک است. »


فرشته پرسید : « اشک دیگر چیست ؟ »


خداوند گفت : « اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. »


فرشته متاثر شد


شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.


زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کند.


همواره بچه ها را به دندان می کشند.


سختی ها را بهتر تحمل می کنند.


بار زندگی را به دوش می کشند،


ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.


وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.


وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.


وقتی خوشحالند گریه می کنند.


و وقتی عصبانی اند می خندند.


برای آنچه باور دارند می جنگند.


در مقابل بی عدالتی می ایستند.


وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، « نه » نمی پذیرند.


بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.


برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.


بدون قید و شرط دوست می دارند.


وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.

در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.


در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،


با این حال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.


آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ایمیل می فرستند


که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستید.


قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.


زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.


می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.


کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،


آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.


زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.


و خدا بزرگ بود و او بود كه دانای اسرار است.

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت1:24 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |


اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بكشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یك ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یك مداد پاك كن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند!


یك بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!


یـك تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور كنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت
می دانـــی كه؟ بایــد واقع بیـــن بود !


صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه كنم!

یك كپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می كنند !


تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یك پلاكــــــــارد بخر به شكل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـك انسانم

 من هنوز یك انسـانم

  من هر روز یك انسانم


منبع : ایرانیان فنلاند

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت4:45 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |

نگو که سهمت از اتاقت، بغضِ بی من بودن شده

و اشک هایت روی مهتاب می بارند.

نگو از،با من بودن،بیزاری.

دلم بدجور بهانه ی خاطره های پوشالیمان را گرفته.

اگر چشم های مرا طرد کنی،اگر دست های مرا در فاصله های سرد رها کنی ،

اگر به کوتاهیِ بودن هایت دل خوشم کنی،

به جان این ستاره ها قسم،ذهن شیشه ای واژه هایم پر از تشویش می شود.

حنجره ی آینه ها روی پلک مطرود این روزها زنگ می زند و نفس های ماه، تنهایی ام را آزار می دهد.

ای کاش چشم هایم را حس می کردی و برای دل تنهایم دست تکان می دادی.

کمی از چشمک ساعت هایت بگو که بی اختیار روی انتظار من راه می روند.

کمی از حرف هایم بگو که بی اختیار مالِ تو شده اند.

کاش به دیدار واژه هایم می رفتی که کنار آسمان در انتظار تو خوابشان برده...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت1:32 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |


من یک زنم،حیوان که نیستم

خسته شدم؛زندانی زندان که نیستم

هردم به میلتان،یک رنگ و یک لباس

بازیچه ی دست شما مردان که نیستم

کوشی همی تا خرقه ی ننگین به تن کنم

هرگز ولی در زمره ی قوم سیه پوشان که نیستم

می غرم و چرخ فلک لرزد به خود ز ترس

چون بره ای در چنگ این گرگان که نیستم

گویی چرا همواره زن،آرد بسی فغان

از درد بی دردی،پریشان که نیستم

دردست!زین بی مایگی فریاد می کشم

بیهوده چون دریا خروشان که نیستم

در بند دینم کرده اید،زنده به گور غم

من کافرم؛از کیش این  ایمان که نیستم

ایمان من چون تو نرفت با عشوه ای به باد

من از تبار جمع بدکاران که نیستم

از من فسانه ای به جز در شعرها نماند

دیگر ببین آن دلبر خندان که نیستم

عقلم نه ناقص ست و نه جانم ضعیف و پست

هرگز نبوده ام چنان،چندان که نیستم

ناقص تویی،نادان تویی،ای دیوخوی پست؛

از نعره های وحشتت،ترسان که نیستم

آتش به خشم من مزن،با طعنه های خویش

هرگز نگو که یک زنم،انسان که نیستم

بیم از گناهان داری و از هرم دوزخت

دوزخ منم،کمتر ز آن سوزان که نیستم...

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت11:11 قبل از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |


ديروز با يک دسته گل اومده بود به ديدنم

با يک نگاه مهربون

همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم و از من دريغ ميکرد

گريه کرد و گفت دلش برام تنگ شده

ولي من فقط نگاهش کردم ...

وقتي رفت سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت11:29 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |

باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز گذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور

روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ای چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت

ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران مرا می شناسی

قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من که دیوانه بودم
وای بر من که من کشتم او را
وه که با او چه بیگانه بودم

او به من دل سپرد و به جز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم به روی دل او

من به او رنج و اندوه دادم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من خدایا خدایا
من به آغوش گورش کشاندم

در سکوت لبم ناله پیچید
شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از دل تیرگی ها
قطره اشکی در آن چشم ها دید

همچو طفلی پشیمان دویدم
تا که در پایش افتم به خواری
تا بگویم که دیوانه بودم
می توانی به من رحمت آری

دامنم شمع را سرنگون کرد
چشم ها در سیاهی فرو رفت
ناله کردم مرو ، صبر کن ، صبر
لیکن او رفت بی گفتگو رفت

وای برمن که دیوانه بودم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من که من کشتم او را
من به آغوش گورش کشاندم



فروغ فرخزاد

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت4:41 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |


دنیا همه اش محو تجلی حسین است

عقبی و جهان در عجب از کار حسین است

می گفت شبی آب به آتش ز بزرگی
شرمندگیم تا به ابد پیش حسین است

آتش ز غم خویش چنین گفت به آهی
آن خیمه سوزانده شده مال حسین است

در حسرت آن لحظه بدم چون که رسیدم
دیدم همه طفلان؛ عزیزان حسین اند

سنگ از سر شرمش نتوان گفت به از این
سنگ سیه ام روی ز رفتن به حسین است

اشیا همه شان رنگ خجالت همه دارند
زیرا به حقیقت دلشان سوی حسین است

اما ز بشر شرم و هزاران صد افسوس
دنیا برشان نیکتر از کار حسین است

از معرفتش هیچ ننوشیدن و رفتند
اما کرم از سوی کمالات حسین است

در ملک و ملک نه دهن است و نه انگشت
از بس ز تحیر به دهان کار حسین است

مائیم و دلی پر ز گناه و دهن یار
بخشیدن ما بهر شفاعات حسین است

ما پر زگنه ؛ جز به کمی رنگ محبت
آن هم به یقین نیز کرامات حسین است

چون در دل زنگار گرفته درین بهر مکافات
زنگار زدودن ز کرامات حسین است

آری سخنم گشت دراز بهر شنیدن
اما چه کنم این سخنان بهر حسین است

گل نیست دل است آنکه به دلداری محبوب
در امر امام گوش به فرمان حسین است

در معرفتش گوش به فرمان و نشستن
ما منتظریم امر به فرمان حسین است

در عالم و آدم همه را نیک بگشتم
هیچم نرسید جز که همه آن حسین است

فرمود خدا می کشمت چون شدی عاشق
کین جلوه ی عشق ؛جلوه ایی از کار حسین است

گردیده خدا خود به حقیقت دیه ی او
اکنون همه چرخ جهان دست حسین است

یارب تو رسان آن گل نرگس به حقیقت
زیرا که امام است و ز فرزند حسین است

در آخر کار حرف زیاد است ولی لیک
سبحان ز تاثر به دامان حسین است

هر چند که سبحان همه اش در غم او نیست
اما به خدا هر چه که دارد ز حسین است

سبحان تو مخوان قصه که این غم

کشته است هر آنکس که به حق شیعه حسین است




 11 دی 87
ساعت 8:30

مطابق با سوم محرم الحرام

شاعر: مهندس علیرضا نیلچیان


+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت10:59 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |


در صلابت اهل معرفت آنی است که حتی در افق دور دست اهل دانش دیده نمی شود

که اهل دانش معرفت خویش به فدای دانش کرده اند
معرفت گنج بزرگیست به هرکس ندهند
پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند
اما اهل معرفتی که به دانش نیز نظر کرده اند دیده اند آنی که را چشم جسدی از دیدنش عاجز است
با چشم دل دیده اند
و خوشا انانکه که چشم دلی دارند که نه خودبین بلکه دگر بین است
دیدن این و آن هنر نیست که دیدن این و آن آفریننده مهم است
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران چه شد ؟
الغرض راه از همین جا شروع می شود
باید دید جهت راه کدام است و راه بی راهنما نمی شود
اگر خرده ریز های ذهن تک تک ما درگیر شود می دانیم راه چیست و راهنما کجاست
می دانیم راه چگونه است و راهنما کیست
راه محل بلا است و بلا در لغت یعنی آزمون و امتحان
و هیچ کس را بی بلا به محفل یاران راه ندهند
تا نگردی آشنا زین پرده رازی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

اما پا در این را قرار ده
خواجه می فرماید
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخو
ر
و القصه کافیست بخواهیم تا ما را ببرند

والسلام


مهندس علیرضا نیلچیان

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت5:42 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |


 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !


معینی کرمانشاهی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت7:57 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |

دشت هایی چه فراخ!

 کوه هایی چه بلند!

 در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی، پی چیزی میگشتم:

پی خوابی شاید،

پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود که صدایم می زد.

پای نیزاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:

چه کسی با من حرف می زد؟

سوسماری لغزید

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه،

بعد جالیز خیار، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک

لب آبی

گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ، می چرد گاوی در کرد

ظهر تابستان ست.

سایه ها می دانند، که چه تابستانی ست.

سایه هایی بی لک،

گوشه ای روشن و پاک،

کودکان احساس! جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست ایمان هست.

آری

تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم، که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا خواند.

 

 


سهراب سپهری

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت9:23 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |

فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود

و ما این سو نشسته، خسته انبوهی.

زن و مرد و جوان و پیر،
همه با یکدیگر پیوسته، لیک از پای،

و با زنجیر.

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن، لیک تا آن جا که رخصت بود،

                                                                           تا زنجیر.

 

ندانستیم

ندایی بود در رویای خوف و خستگی هامان،

 و یا آوایی از جایی،... کجا؟ هرگز نپرسیدیم

چنین می گفت:

-" فتاده تخته سنگ آن سوی، وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است، هر کس طاق... هر کس جفت..."

چنین میگفت چندین بار

صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد زخود، در خامشی میخفت.

 

و ما چیزی نمیگفتیم.

و ما تا مدتی چیزی نمیگفتیم.

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شک و پرسش ایستاده بود.

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.

و حتا در نگه مان نیز خاموشی.

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.

 

شبی که لعنت از مهتاب می بارید،

و پاهامان ورم می کرد و می خارید

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود، لعنت کر گوشش را و نالان گفت:

"باید رفت"

و ما با خستگی گفتیم:" لعنت بیش بادا گوشمان را، چشمان را نیز، "باید رفت"

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آن جا بود.

یکی از ما که زنجیرش رها تر بود، بالا رفت، آنگه خواند:

-" کسی راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند."

و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را مثل دعایی زیر لب تکرار میکردیم.

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب

 

هلا، یک... دو... سه... دیگر بار.

هلا، یک، دو، سه، دیگر بار.

عرق ریزان، عزا، دشنام – گاهی گریه هم کردیم

هلا، یک، دو، سه، زین سان بارها بسیار.

چه سنگین بود، اما سخت شیرین بود پیروزی

و ما با آشناتر لذتی، هم خسته ، هم خوشحال،

ز شوق و شور مالامال.

 

یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود،

به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.

خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند:

( و ما بی تاب).

لبش را با زبان تر کرد (ما نیز آنچنان کردیم)

و ساکت ماند.

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.

دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد.

نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم:

- " بخوان!" او همچنان خاموش.

- " برای ما بخوان!" خیره به ما ساکت نگا می کرد.

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد،

فرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می افتاد.

نشاندیمش

به دست ما و دست خویش لعنت کرد.

- " چه خواندی، هان؟"

مکید آب دهانش را و گفت آرام:

- "نوشته بود

همان،

کسی راز مرا داند،

که از این رو به آن رویم بگرداند"

نشستیم

 

و

 

به مهتاب و شب روشن نگه کردیم.

و شب شط علیلی بود.

 

 

 


مهدی اخوان ثالث

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت3:11 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |

می دونی ؟


یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن


تو باشی منم باشم


کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم


که سردم نشه نلرزم


می دونی ؟


تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار


پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت


بهت تکیه دادم


دو تا دستاتو دور من حلقه کردی


 بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره


 چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟


می گی : آره


و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم


آروم آروم.......قصه می گی


 یک عالمه قصه بلند و طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه


 می دونی ؟


می خوام رگ بزنم رگ خودمو

مچ دست چپمو...یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق

 

بلدی که ؟

نه وای !!! تو که نمی بینی


 و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم


تو چشماتو بستی نمی بینی .....


 من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که
سریع می برم


 نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگای سفید


نمی بینی که دستم می سوزه


و لبم و گاز می گیرم که نگم آآخ


که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی



تو داری قصه می گی ...

من شلوارک پامه دستمو می زارم رو زانوم

من دارم دستمو نگاه میکنم


 دست چپمو.....خون ازش میاد


 خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها


مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است


نمی بینی .....


تو بغلم کردی می بینی که سردم شده


محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم


می بینی که نا منظم نفس می کشم


تو دلت می گی آخی............

نفسش گرفت.. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی


 سردتر می شم ...

می بینی که دیگه نفس نمی کشم


چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم ..

 

می دونی ؟


 می ترسیدم خودمو بکشم


 از سرد شدن... از تنهایی مردن... از خون دیدن


 ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم


مردن خوب بود


 آرومه آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...


گریه نکن دیگه


من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا


 بعد تو همون جوری وسط گریه هات بخندی

گریه نکن دیگه خب؟


دلم می شکنه ... دلم نا زکه...

نشکونش خب ؟


 من مردم ولی تو باورت نمی شه


 تکونم می دی که بیدار شم


 فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم


می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی


 اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده
نداره


 من مر دم ... ولی برای تو زنده ام


 پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم

 

 می دونی ؟؟؟؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت10:8 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |


بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی خلسه در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب ٬ لذت از دیووانگی
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
طعم شیرین به رنگ سادگی
بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سر فصل کتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من ٬ با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد این شرم از میان
طعم شیرین عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت4:3 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

 

 

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه، برتر از این بی بقای خاک.

 

 احمد شاملو

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت2:58 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

 

در نهان خانه ی جانم، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

 

یادم آمد که: شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

 

یادم آید: تو به من گفتی:

-" از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن.

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!"

با تو گفتم: " حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم،

نتوانم!"

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم.

 

 

 

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!"

 

 

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

 

 

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم.

 

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

 

 

بی تو اما، به حالی من از آن کوچه گذشتم.

 

 فریدون مشیری

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت2:57 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |


ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یا بیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن زمان که تنگ می بندید بر کمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان
***

آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن یک نفر در آب می خواند شما را موج سنگین را به دست خسته می کوبد باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون می کند زین آبها بیرون گاه سر، گه پا آی آدمها! او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید میزند فریاد و امید کمک دارد آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!
***

موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"
آی آدمها!" و صدای باد هر دم دلگزاتر در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آبهای دور و نزدیک باز در گوش این نداها:
"
آی آدمها!"...  

نیما یوشیج

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت9:25 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |


ترا من چشم در راهم
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گيرند در شاخ " تلاجن" سايه ها رنگ سياهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم ترا من چشم در راهم
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام گرم ياد آوری يا نه من از يادت نمی کاهم ترا من چشم در راهم
نیما یوشیج-زمستان1336

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت7:45 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |

ای مانده ام بی گرمی مهر تو خاموش

ای مانده ام بی صبح لبخند تو بیمار

 

 

ما را کدامین دست با هم داد پیوند

ما را کدامین ابر کرد از عشق سرشار

 

         

 

ما را کدامین قصه در خواب هوس کرد

تا چشم بندیم و شگفتی ها ببینیم

 

ما را کدامین باد در پیش هم انداخت

کز شاخه ی پندار هم گل ها بچینیم....


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت12:8 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |