تبليغاتX
خرده ریزه های ذهن من

خرده ریزه های ذهن من

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!

كشف یك موجود عجیب الخلقه در سواحل نیویورك

موجود عجیب الخلقه

كشف لاشه یك حیوان عجیب آبزی در سواحل نیویورك باعث تعجب دانشمندان شد.

بر اساس این گزارش به نقل از دیلی تلگراف، این موجود وحشتناك احتمالا قرنها در قعر اقیانوسها زندگی كرده است.
محققین می گویند: هیچ انسانی تا به حال نظیر این موجود را ندیده است.

گفتنی است لاشه این حیوان عجیب ماه گذشته در سواحل نیویورك یافته شده بود.

این حیوان بدنی بدون مو و پوستی چرم مانند با دندانهایی تیز و چیزی شبیه یك منقار دارد.

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت12:47 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |

می دونی ؟


یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن


تو باشی منم باشم


کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم


که سردم نشه نلرزم


می دونی ؟


تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار


پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت


بهت تکیه دادم


دو تا دستاتو دور من حلقه کردی


 بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره


 چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟


می گی : آره


و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم


آروم آروم.......قصه می گی


 یک عالمه قصه بلند و طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه


 می دونی ؟


می خوام رگ بزنم رگ خودمو

مچ دست چپمو...یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق

 

بلدی که ؟

نه وای !!! تو که نمی بینی


 و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم


تو چشماتو بستی نمی بینی .....


 من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که
سریع می برم


 نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگای سفید


نمی بینی که دستم می سوزه


و لبم و گاز می گیرم که نگم آآخ


که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی



تو داری قصه می گی ...

من شلوارک پامه دستمو می زارم رو زانوم

من دارم دستمو نگاه میکنم


 دست چپمو.....خون ازش میاد


 خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها


مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است


نمی بینی .....


تو بغلم کردی می بینی که سردم شده


محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم


می بینی که نا منظم نفس می کشم


تو دلت می گی آخی............

نفسش گرفت.. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی


 سردتر می شم ...

می بینی که دیگه نفس نمی کشم


چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم ..

 

می دونی ؟


 می ترسیدم خودمو بکشم


 از سرد شدن... از تنهایی مردن... از خون دیدن


 ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم


مردن خوب بود


 آرومه آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...


گریه نکن دیگه


من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا


 بعد تو همون جوری وسط گریه هات بخندی

گریه نکن دیگه خب؟


دلم می شکنه ... دلم نا زکه...

نشکونش خب ؟


 من مردم ولی تو باورت نمی شه


 تکونم می دی که بیدار شم


 فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم


می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی


 اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده
نداره


 من مر دم ... ولی برای تو زنده ام


 پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم

 

 می دونی ؟؟؟؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت10:8 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |


بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی خلسه در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب ٬ لذت از دیووانگی
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
طعم شیرین به رنگ سادگی
بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سر فصل کتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من ٬ با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد این شرم از میان
طعم شیرین عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت4:3 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

 

 

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه، برتر از این بی بقای خاک.

 

 احمد شاملو

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت2:58 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

 

در نهان خانه ی جانم، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

 

یادم آمد که: شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

 

یادم آید: تو به من گفتی:

-" از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن.

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!"

با تو گفتم: " حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم،

نتوانم!"

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم.

 

 

 

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!"

 

 

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

 

 

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم.

 

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

 

 

بی تو اما، به حالی من از آن کوچه گذشتم.

 

 فریدون مشیری

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت2:57 بعد از ظهرتوسط اژدها ی گرزه | |