|
امروز که داشتم از دانشگاه میومدم خونه ، توی این فکر بودم که چه چیزی برای پست جدید بنویسم. گفتم یه چیز خنده دار بنویسم، دیدم توی این چند روز گذشته نه تنها هیچ اتفاق خنده داری نیفتاده، بلکه تقریبا گریه مون گرفته!! حتما همه ی شما حال کسی رو که از اول تا آخر ترم هیچی درس نخونده و همه رو گذاشته واسه شب امتحان و حالا میبینه که نمیتونه شب امتحان تمومشون کنه، درک میکنید!! البته اگه بچه درسخون یا شاگرد اول بوده باشید، قطعا نمیتونید درک کنید!! گفتم یه چیز گریه دار بگم، دیدم خدا وکیلی اینقدر هم این روزها گریه دار نبوده!! در واقع اگه دوستان فوق العاده ی من نبودند، من نمیدونم چه جوری میتونستم این محیط رو تحمل کنم!! اینقدر شوخ و با جنبه هستن که آدم کیف میکنه باهاشون هم صحبت شه واسه همین گفتم بهترین جیز اینه که اتفاق جالبی که دیروز برام افتاده رو براتون تعریف کنم، و بعدش هم یه عکسی که توی کلوپ هم گذاشتم و مربوط به توتهای دانشگاهمونه، اینجا بذارم تا غصه بخورید که از اینها ندارید!!!!!!!!!!! تازه یکی از بچه ها به من آمار یه بوته ی انگور رو هم داده که جا داره در این لحظه تشکر کنم از این دوست عزیز!!! البته عکس رو بعدا همراه چند تا عکس دیگه تو یه پست جدید براتون میذارم، و اما اتفاق جالب: عرضم به حضورتون که دیروز بنده سمیناری داشتم مربوط به درس تنظیم خانواده، که برای اجرا احتیاج به لپ تاپ و ویدئو پروژکتور داشت، با آقای سقلی ( مدیر اجرائی آموزش و به قولی آچار فرانسه ی دانشگاه!!) هماهنگ کرده بودم که این وسایل رو ازشون بگیرم. ایشون گفتن برو کلاس 4، بچه ها الان کلاسشون تموم میشه وسایلو ازشون بگیر، و بهشون بگو که من در جریانم. آقا ما در کمال شادی و خوشی !!! پاشدیم رفتیم کلاس 4، دیدم کلاس تعطیل شده و فقط 4-5 تا پسر حدودا 24-25 ساله بودن که داشتن وسایل رو جمع میکردن. رفتم تو بهشون گفتم: آقایون اگه ممکنه وسایل رو جمع نکنید، من لازمشون دارم! دیدم همینجوری زل زدن به من!!!!!!!! یکی از اونها بیخیال من شد و شروع کرد به جمع کردن لپ تاپ!!! گفتم: آقای محترم، عرض کردم جمعشون نکنید!!! من میخوامشون!!!!!! آقا پسره با تعجب به من گفت: به خدا لپ تاپ خودمه!!!!!!!!!!!!!!!!!! (حالا پسرا داشتن میخندیدن!!) شرمنده شدم و خندم گرفت و بهش گفتم: ببخشید من فکر کردم لپ تاپ دانشگاس!! گفت: البته اگه بخوای میفروشمش! گفتم: به درد نمیخوره بابا!! گفت : چی چیرو به درد نمیخوره دختر!!!!!!!! (من همینجا شک کردم!! آخه ما با ترم بالائی ها شوخی میکنیم، مثل همکلاسیهای خودمون، ولی هیچ وقت تفاوت سنی قائل نمیشیم!! اونم وقتی که فقط 4-5 سال تفاوت باشه!!) گفتم: نه از این نظر که دست دومه میگم!! بعد با یه حالت کاملا خودمونی که با آقایون همکلاسیم صحبت میکنم بهش گفتم: زرنگی!! میخوای اینو بندازی به من و خودت بری نو بخری!!!!!!!!!! (این جا دیگه پسرا منفجر شدن از خنده،خود همون طرف هم خندید! ولی هیچ کدومشون هیچی نمیگفتن!!!) من از اینکه اینها الکی داشتن میخندیدن، تعجب کردم! آخه حرفم اون قدرها هم خنده دار نبود!! خلاصه بیخیالشون شدم و رفتم پایین دنبال آقای سقلی تا بیاد دوباره وسایل رو کار بندازه. وقتی برگشتم دیدم صاحب لپ تاپ رفته، و فقط یکی دو تا از پسرا با دوستم مریم، که همیشه با من هست، اونجان. مریم گفت: مهدیه ، میدونی اونی که داشتی سر لپ تاپ باهاش شوخی میکردی کی بود؟! گفتم: یکی از بچه های ترم 10، نبود؟! گفت: نه جونم! دکتر سرکارات، استاد بخش جراحی بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نیما یوشیج
امروز هم روزی بود، خیلی قشنگ و جالب بود، تولد یکی از همکلاسی ها بود، که ابتکار به خرج داده بود و با تهیه ی ۲ تا کیک ساده جو کلاس رو دگرگون کرد.
از اتفاقهای جالب و خنده دار که بگذریم، میرسیم به چند تا نکته ای که من امروز یاد گرفتم: اول اینکه با یه ابتکار عمل ساده هم هنوز میتوان دل آدمهارو به هم نزدیک کرد، هنوز میشه ته دل آدمها رو دید. میشه با یه لبخند، خیلی ها که ناراحتن رو خوشحال کرد، اونم کسایی که به خاطر علم از خانواده هاشون دور افتاده ان... دوم اینکه امروز احساس کردم جو کلاس یه کمی صمیمی تر شد، بچه ها یه کم از اون حالت بچه بازی خودشون در اومدن، تقریبا همونی شد که من همیشه آرزو شو داشتم، همه با هم صمیمی و دوست، بگو بخند به راه، ولی همه چیز در حد و مرز خودش... سوم اینکه درسته که ته دل این دوست من صافه صافه، و همه رو دعوت کرد به جشن تولدش، ولی چیزی که من امروز یاد گرفتم این بود که هر کسی لیاقت خوبی و مهربانی رو نداره، بنده خدا با این همه زحمت که کشیده بود ( هیچ کس هم کادویی نیاورده بود!!!) ، باز کلی حرف شنید... نکته ی مهمی که من یاد گرفتم: دوستان رو باید دست چین کرد و بهترین ها باید انتخاب شوند، ولی هر از چند گاهی خوبه حتی با اون کسی که بدجوری ازش دلخوری ، بگی و بخندی، حتی به خاطر یه موضوع خیلی ساده، ولیمهم اینه که ته دلتو همیشه صاف نگه داری....
این مطلب مسروقه است، زنگ بزنید ۱۱۰!! تفاوت هاي اصلي زنان و مردان سبيل:بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد. آينده: فيلم كمدي:
ای مانده ام بی گرمی مهر تو خاموش ای مانده ام بی صبح لبخند تو بیمار ما را کدامین دست با هم داد پیوند ما را کدامین ابر کرد از عشق سرشار ما را کدامین قصه در خواب هوس کرد تا چشم بندیم و شگفتی ها ببینیم ما را کدامین باد در پیش هم انداخت کز شاخه ی پندار هم گل ها بچینیم....
سلام دوستان، سلام آشناها
شلام توچولو ها سلام همکلاسیها، سلام همکاران آینده من اومدم تا خرده ریزه های بیخودیه ذهنمو جمعو جور کنم (شایدم نکردم!!) و براتون بنویسم، بالاخره از بیکاری که بهتره! این اولین من بود!!
|
About
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
مطالب جالب (خواهر گلم) |